تبليغاتX
روشنای خیال - عبور
لرزش یک برگ

هیچ وقت پاک کردن را دوست نداشتم، ترجیح می دادم خط بزنم تا لااقل چند خط درهم اعلام کنند که من بودم.

من همیشه متهمم به قضاوتی زود هنگام ، که حاصل لحظاتی خط خطی است ، مثل همیشه اتهامم را قبول می کنم.

یک روز از آبی کاشی ها شروع کردم ،

یک روز از همهمه پرستوها افسانه  ساختم و همبازی شدم ،

یک روز دور نوشتم : مثل یک قطره  پاک ، افتاد توی اقیانوس ، فکر کنم دیگه هیچ وقت نبینمش،

وامروز می نویسم ، شکوفه های بهار نارنج می ریزند .

این غمناک نیست ، این  پایان نیست.

(( چه خوب یادم هست ، عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد ،

 وسیع  باش و تنها و سربه زیر و سخت .))

هنوز هم باور می کنم ، هنوز هم همهمه پرستوها مستم می کند ، هنوز هم هستم ، اما تا ابد ،

یک گمشده  دارم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:22  توسط بهاری نارنج |