تبليغاتX
روشنای خیال - به پاس شب زندگی
لرزش یک برگ
 

 

 

       بنام شناختی که مرا حکمت آموخت. بنام وجودی که مرا نیازی بخشید تا ناخواسته هر روز بی قرار نگاهی باشم که با لبخندش مهیای زندگی کردن باقی بمانم. بنام نوری که روز را برایم معنی کرد و شب را تفسیر. بنام خدایی که این بار شنیدن نامش نه ترس را در یادم زنده می کند و نه عبادت و فریضه و نماز شب را به یادم می آورد. بنام خدایی که تنها نگاه می کند تا درک را با چشمانی بسته به من بیاموزد. دیدنی که هربار برایم درسی از جنس شناخت بهمراه دارد...

          چقدر حس تشنه ماندن در صحرایی که هر ذره خاکش بوی باران بهمراه دارد دردناک است. چقدر نفس گیر است دیدن ردپای هاجرواری که از عشق آب می جوشاند و از ایمان مهر مادری را. چه می گویم که مهر خود ایمان می آورد. شناخت خود ذره ذره طاعت را می سازد . طاعتی که باز هم عشق را رقم می زند و نیاز را فریاد...

     

  خدایا چگونه بر شناخت فریاد زنم که اشک های نماز شبم از خاکساری و نیاز نبود. به پاس نگاه بود. تنها دستی را باور دارم که محتاج دست من نیست. مرا می گیرد تا باز هم عشق تو را بیاموزد. عشقی که این چنین لرزه بر اندامم افکنده و شرمسار از دیدن و باور نکردن حس نیاز را برایم زمزمه می کند.

         دست های رو به آسمانم تنها ارزش می خواهند. لیاقت می طلبند. خدایا به کدامین گستره قدرتت پناه برم از بی طاقتی که راز نادانی را نزد خویش می بینم و بس. تو پناه ده از عدم شناختی که برایم نه نور را روشنی بخش قرار داده و نه شب را روشن. کار من از دست به آستان تو بلند کردن هم گذشته که دل از تماشا سوخته را یارای سر بلند کردن هم نیست. چه رسد به تمنا کردن. چگونه بر وجود خویش بنگرم که امشب مهیای بهترین نگاهم . بهترین منظره...

       بارالهی... امشب به جستجوی نیازی آمده ام که مرا همواره در مسیر تقلای وجود تو نگه دارد. شور تمنایی به من ارزانی دار تا بر عطش خویش استوار بمانم که تنها نشان تو را کم دارد شب های بی طاقتی من ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:37  توسط بوی باران |