![]() |
![]() |
|
| لرزش یک برگ |
|
دست روی دلم بگذار تا باور کنی التهاب بارورشدن را، دستم را بگیر تا درک کنی شور دیدن را، چشم های معطر به نگاهی زیبا را ببین تا تجربه کنی سوز عاشقی را... ... این راه را تجربه نکرده ام تا دوباره به گذشته پیوند خورم که می توان نهاد را از نو سرشت. خدایا، به کدام قبله زیباییهایت نماز برم که مرا توان سپاس هم نیست؛ مرا از خود گرفته ای؛ از خاکی که باورهایم بدان پیوند خورده بود؛ مرا بازنگردان که بر جدایی کلام هم نتوان راند. پروردگارا، چشمان تشنه ام به امید باران روشنایی نزدت مانده اند، مرا در تاریکی جهل خویش رها مکن که به امید بینایی قدم در راه دوباره نهاده ام. معبودا، به کدامین طرف در گستره ی عبودیتت فریاد برآورم که همه بغض ها در درونم نهفته اند و نگاه دوباره تو را می طلبند.. تو مرا ببین که ندیدن من از گستاخی ام نیست؛ از خیسی چشمانم است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:13 توسط بوی باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| نویسندگان |
|
بوی باران بهاری نارنج |
|
RSS
|