تبليغاتX
روشنای خیال - سوز جدایی
لرزش یک برگ

    

   دست روی دلم بگذار تا باور کنی التهاب بارورشدن را، دستم را بگیر تا درک کنی شور دیدن را، چشم های معطر به نگاهی زیبا را ببین تا تجربه کنی سوز عاشقی را...

... این راه را تجربه نکرده ام تا دوباره به گذشته پیوند خورم که می توان نهاد را از نو سرشت. خدایا، به کدام قبله زیباییهایت نماز برم که مرا توان سپاس هم نیست؛ مرا از خود گرفته ای؛ از خاکی که باورهایم بدان پیوند خورده بود؛ مرا بازنگردان که بر جدایی کلام هم نتوان راند. پروردگارا، چشمان تشنه ام به امید باران روشنایی نزدت مانده اند، مرا در تاریکی جهل خویش رها مکن که به امید بینایی قدم در راه دوباره نهاده ام. معبودا، به کدامین طرف در گستره ی عبودیتت فریاد برآورم که همه بغض ها در درونم نهفته اند و نگاه دوباره تو را می طلبند..

تو مرا ببین که ندیدن من از گستاخی ام نیست؛ از خیسی چشمانم است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:13  توسط بوی باران |