تبليغاتX
روشنای خیال - روزهایی برای خود
لرزش یک برگ
       

          از چه برایت بگویم که خود تشنه تر از همیشه در انتظار شنیدنم...

 دیگر مجالی برای احساس روح خویشتن هم باقی نمانده که اشکی غریب با همیشه امانم را بریده  و  جایی برای دیدن باقی نگذاشته است که من روزهاست محکوم به دیدنم و در حسرت یک نگاه می سوزم...

      برایت چه بگویم که به صدای قلبت گوش بسپار تا به حرمت سکوت من پی ببری...

                    " خدایا این چه دردی است که برای درمانش مرا به نزد خویش فراخوانده ای..."

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط بوی باران |