![]() |
![]() |
|
| لرزش یک برگ |
|
مطالعه موردی فصل ششم
محمدامین دهداریان ۸۸۲۰۷۱۰۲ ۱) استراتژی های Sturbuck مبنی بر فزایش دستمزد بعنوان اولویت اول و تمرکز بر روی ایجاد فضای دوستانه و مدیران بهتر در اولویت دوم در دقایسه با راه حل های Dominos مبنی بر انجام هر تاکتیک برای حفظ کارمندان و انتخاب صحیح تر نان و یا ترغیب آنان با ایجاد فضای پیشرفت و تمرکز بر کیفیت مدیر فروش و نیز انجام تست هایی برای بررسی کیفیت متقاضیان استخدام و دادن جوایزی برای پربازده ترین کارمند راه های ضعیف تری به نظر می رسند. دادن پاداش بیشت گرچه می تواند در کوتاه مدت تاثیر گذار باشد ئلی موجب فرهنگ سازی نشده و تاثیر خود را از دست خواهد داد. اما ورش های پیشنهاد شده توسط Dominos تاثیرات بلند مدتی می توانند داشته باشند. زیرا به مفاهیم کلیدی تری همچون کیفیت مدیر فروش و انتخاب صحیح کامندان می پردازند که قابلیت اعتماد پذیر بودن این برنامه ها را افزایش می دهد. ۲) شرایط بومی و اقلیمی و مسائلی از قبیل سیستم بسته بندی و بازاریابی گرچه مفاهیمی مهم محسوب می شوند ولی نسبت به کیفیت افراد در درجه دوم اهمیت قرار می گیرند و زمانی مثمر ثمر خواهند بود که پایه های تجارت محکم باشند. بدین صورت که مجموعه مدیریتی لایقی داشته باشد. بنابراین مدیر فروش تاثیر شگرفی در امر کاهش اشتباهات دارد چرا که کاهش این امر نیاز به آموزش صحیح و فرهنگ سازی و مدیریت هدفمند دارد که تنها از طریق تغییرات مکانیکی حاصل نمی شود بلکه به ارتباطات و تعاملات انسانی نیاز دارد. ۳) در مود Affective component که به مسائل عاطفی و روانی می پردازد روش ایشان بیانگر احساس مثبت وی در رابطه با مدیریت و ارتباط با کارمندان است. یعنی احساس می کند که با تغییر ساختار منابع انسانی می تواند بر این مشکل غلبه کند. در بحث Cognition که به طرز فکر فرد به این مورد می پردازد وی این گونه می اندیشد که تنها با افزایش دستمزد نمی توان مسئله را حل کد زیرا این امر فرهنگ را تغییر نمی دهد. بنابراین به روش هایی می پردازد که مبتنی بر علم و آموزش محوری می باشند. در مورد Behavorial Component که به شکل رفتاری می پردازد نیز وی به برخورد با مسئله پرداخته و و افرادی را انتخاب می کند (از طریق تست) که بیشترین بازده را داشته باشند و این دستاورد ها را بکار می بندد. یعنی با داشتن احساس و تفکر کثبت در مورد منابع انسانی و مدیریت به انجام تست پیش از استخدام و یا تمرکز بر نقش مدیر می پردازد یا نام بخش منابع انسانی را به People first تغییر می دهد. ۴) مورد اول حالت رضایت یا عدم دضایت در مورد مسائلی است که اشتباه در محیط کار را افزایش می دهند. یعنی شناخت عواملی که موجب می شوند کارمندان مرتکب این اشتباهات گردند. مثلا اگر بدانیم که پایین بودن دستکزد یا کوتاه بودن زمان استخدام موجب توجه اندک به آن می شود با افزایش دستمزد یا حفظ کارمندان می توان بر این مورد غلبه کرد. در مورد فاکتورهای اجتماعی (Subjective Norm) باید تاثیر اجتماع بر رفتار را بررسی کرد مثلا با علم به وجود پیشنهادهای کاری بهتر و یا مشاهده رفتار سایر کارمندان در محیط کاری می توان شناخت لازم را بدست آورده و معضل را برطرف کرد. در مورد سوم که به میزان کنترل رفتار اشاره دارد عواملی چون تجربیات گذشته و نحوه برخورد با کارمند مورد توجه است که با روش هایی هم چون گزینش و آزمون ورودی می توان این مورد را نیز برطرف کرد. ۵) با توجه به عناصری که در امر تعهد اهمیت دارند باید در رابطه با Affective commitment بایست ابتدا کارمندانی را استخدام نماید که تضاد ارزشی با سازمان نداشت باشند و از سوی مدیر شرایط باید راضی کننده باشد. در مورد Continuance commitment باید شرایط پیشرفت و مزایایی در نظر گرفته شود تا اشتباهات به خداقل برسند و برای تغذیه منابع انسانی نیز باید راه حل هایی نظیر کیفیت استخدام مهیا گردد. در مورد Normative Commitment نیز با افزایش اعتماد متقابل بین مدیریت و کارمندان از طیق عمل کردن به تعهدات می توان به خواسته ها دست یافت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:23 توسط بوی باران |
|
|
خورشیدی که در پس پرده گاه خود را پنهان می کند نیز مرا هوایی ابری و دل نشین می آموزد تا با خفای خود برایم درسی از نشاط طبیعت داشته باشد... از سکوت درس ها آموخته ام که کلام را گاه ملازمی است بنام تفکر٬ کلامی که گاه تنبیه می کند و گاه راه حل را می آموزد. همراهی که گاه با نگاه خویش یاریم می کند تا در سکوت خویش غوطه ور باشم٬ گاه دستم را می گیرد تا از فراز و نشیب های پر خطر مصونم دارد و به صحرای امن زمین بازم گرداند٬ گاه نگاه مرا می خواهد تا از عصاره چشمان پرخیالم پی به اسرار درونم برد و گاه کلامی می طلبد تا خود را متقاعد سازد و مرا آرام از غلیانی که خود از آن بیخبرم و در پس پرده نگاهم نهفته است... آرام ساز وجودی را که در سکوتش نیز تشنه آرامش است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:2 توسط بوی باران |
|
|
بنام شناختی که مرا حکمت آموخت. بنام وجودی که مرا نیازی بخشید تا ناخواسته هر روز بی قرار نگاهی باشم که با لبخندش مهیای زندگی کردن باقی بمانم. بنام نوری که روز را برایم معنی کرد و شب را تفسیر. بنام خدایی که این بار شنیدن نامش نه ترس را در یادم زنده می کند و نه عبادت و فریضه و نماز شب را به یادم می آورد. بنام خدایی که تنها نگاه می کند تا درک را با چشمانی بسته به من بیاموزد. دیدنی که هربار برایم درسی از جنس شناخت بهمراه دارد... چقدر حس تشنه ماندن در صحرایی که هر ذره خاکش بوی باران بهمراه دارد دردناک است. چقدر نفس گیر است دیدن ردپای هاجرواری که از عشق آب می جوشاند و از ایمان مهر مادری را. چه می گویم که مهر خود ایمان می آورد. شناخت خود ذره ذره طاعت را می سازد . طاعتی که باز هم عشق را رقم می زند و نیاز را فریاد... خدایا چگونه بر شناخت فریاد زنم که اشک های نماز شبم از خاکساری و نیاز نبود. به پاس نگاه بود. تنها دستی را باور دارم که محتاج دست من نیست. مرا می گیرد تا باز هم عشق تو را بیاموزد. عشقی که این چنین لرزه بر اندامم افکنده و شرمسار از دیدن و باور نکردن حس نیاز را برایم زمزمه می کند. دست های رو به آسمانم تنها ارزش می خواهند. لیاقت می طلبند. خدایا به کدامین گستره قدرتت پناه برم از بی طاقتی که راز نادانی را نزد خویش می بینم و بس. تو پناه ده از عدم شناختی که برایم نه نور را روشنی بخش قرار داده و نه شب را روشن. کار من از دست به آستان تو بلند کردن هم گذشته که دل از تماشا سوخته را یارای سر بلند کردن هم نیست. چه رسد به تمنا کردن. چگونه بر وجود خویش بنگرم که امشب مهیای بهترین نگاهم . بهترین منظره... بارالهی... امشب به جستجوی نیازی آمده ام که مرا همواره در مسیر تقلای وجود تو نگه دارد. شور تمنایی به من ارزانی دار تا بر عطش خویش استوار بمانم که تنها نشان تو را کم دارد شب های بی طاقتی من ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:37 توسط بوی باران |
|
|
دست روی دلم بگذار تا باور کنی التهاب بارورشدن را، دستم را بگیر تا درک کنی شور دیدن را، چشم های معطر به نگاهی زیبا را ببین تا تجربه کنی سوز عاشقی را... ... این راه را تجربه نکرده ام تا دوباره به گذشته پیوند خورم که می توان نهاد را از نو سرشت. خدایا، به کدام قبله زیباییهایت نماز برم که مرا توان سپاس هم نیست؛ مرا از خود گرفته ای؛ از خاکی که باورهایم بدان پیوند خورده بود؛ مرا بازنگردان که بر جدایی کلام هم نتوان راند. پروردگارا، چشمان تشنه ام به امید باران روشنایی نزدت مانده اند، مرا در تاریکی جهل خویش رها مکن که به امید بینایی قدم در راه دوباره نهاده ام. معبودا، به کدامین طرف در گستره ی عبودیتت فریاد برآورم که همه بغض ها در درونم نهفته اند و نگاه دوباره تو را می طلبند.. تو مرا ببین که ندیدن من از گستاخی ام نیست؛ از خیسی چشمانم است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:13 توسط بوی باران |
|
|
از چه برایت بگویم که خود تشنه تر از همیشه در انتظار شنیدنم... دیگر مجالی برای احساس روح خویشتن هم باقی نمانده که اشکی غریب با همیشه امانم را بریده و جایی برای دیدن باقی نگذاشته است که من روزهاست محکوم به دیدنم و در حسرت یک نگاه می سوزم... برایت چه بگویم که به صدای قلبت گوش بسپار تا به حرمت سکوت من پی ببری... " خدایا این چه دردی است که برای درمانش مرا به نزد خویش فراخوانده ای..." |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:22 توسط بوی باران |
|
|
ساعت ملاقات نزدیک بود؛ باز هم همه حرفها و اتفاقات خوب این چند روز رو توی ذهنم مرور کردم تا برایش تعریف کنم. این وقتها آدم از دست روزگار کلافه میشه چرا که نه میتونه برای کسی که بهترین دوستشه برای رعایت حالش درد دل کنه و نه خوبه که همه مشکلات رو توی خودش بریزه و حال من این طور بود. نمی دانم چرا ولی فکر می کردم کسی که به عیادت احتیاج داره منم نه اون. از وقتی بیماریش شدت گرفته بود و دکترا هم قطع امید کرده بودند همش حس می کردم که اون داره به من امید میده، حس می کردم جای خالیش تاثیر بیشتری از بودنش داره، چرا که وقتی بود هیچ استفاده ای ازش نکرده بودم و حالا فکر رفتنش هم آزار دهنده بود؛ شاید هم اینکه هر روز شاهد درد و رنج کسی بودم که یه عمر غمخوار همه بود منو زجر میداد. کسی که هیچ وقت از اصول اخلاقی که تو ذهنش بود تخطی نکرد. گاهی وقتا حتی جرئت نمی کردم بهش بگم دیدی حالا هی دم از حکمت خدا و عدالتش می زنی حالا عدالتش رو در مورد خودت و زندگی آدمی که به قولش برای رضای اون کار می کرد رو تحویل بگیر، چون مثل همیشه یه لبخندی بهم می زد که همه موهای بدنم سیخ میشدند. ولی با خودم که فکر می کردم می دیدم که حتما حق با خودمه اگه به قول اون مرگ حقه پس چرا به حقش نمی رسه؟ اون تاوان چه اشتباهی رو داره با درد خودش پس میده؟ چه چیزی رو باید تجربه کنه یا چی رو باید یاد بده تا بالاخره خلاص بشه. اصلا این چه عدالتیه که بهترین نمونه ی عدلی که می شناختم رو این جوری مشمول بی عدلی می کنه؟ با همه این تصورات به درب اتاقش رسیدم و رفتم تو، مثل همیشه آروم دراز کشیده بود و داشت با خودش فکر می کرد. وقتی می دیدمش بی اختیار استرسی رو تو خودم حس می کردم چون فکر می کردم برای همه خیالات و سوالات خودم همیشه جواب های درستی هست. بهش گفتم : مثل همیشه خوبی؟ گفت: بهتر از همیشه ولی این بار بذار من تعریف کنم تا بهت اثبات کنم که فقط تو از دنیا خبر نداری. پریشب دیدم هر کاری می کنم خوابم نمی بره. تقلا هم بی فایده بود خوابیدن نداشتم. صدای شب خودش به تنهایی لذت یک خواب خوب رو بهمراه داشت. وقتی کنار پنجره رفتم دیدم که صدای خش خشی میاد خوب که نیگا کردم دیدم که یه چیزی داره کنار پنجره تکون می خوره. وقتی پنجره رو باز کردم دیدم که یه گنجشک بالش زخمی شده و کنار پنجره افتاده خودش رو هم به پنجره می زنه تا بتونه بیاد توی اتاق و از سرما در امون باشه. منم آوردمش داخل و گذاشتمش توی این جعبه. بیا ببینش؛ جعبه ای رو از زیر تخت درآورد و بهم نشون داد. یه گنجشک که سالم هم به نظر می رسید اونجا بود. گفت پرستارا اجازه دادن پیشم باشه فکر کنم که دیگه بتونه پرواز کنه.. وقتی از اونجا خارج شدم بازم حس عجیبی داشتم. امروز هیچی نتونسته بودم تعریف کنم. آرامشش همیشه برام جای سوال بود. تحت این همه درد و فشار هیچ وقت از دست این جبر و بی عدالتی شکایت نمی کرد. وقتی رسیدم خونه اصلا حوصله نداشتم. به خودم گفتم این منم که باید بیشتر ببینم چون با اوضاعی که دارم حتما کار من اشتباه بوده که اون این قدر آرومه و من این طوریم. کم کم داشتم پی می بردم که درد آدم ها هم می تونه چیزهایی واسه یاد دادن داشته باشه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:4 توسط بوی باران |
|
|
قاصدك چرخيد و چرخيد، آمد و آمد تا به پنجره اتاق رسيد... يك مسافر هيچ وقت پشت درب بسته نمي ماند چون باز هم جايي براي آرميدن دارد... ...گوشه كتابم نشست و آن قدر آرام گرفت تا سر از كتاب برداشتم... و باز هم چرخيد و چرخيد تا ذهن مرا به خودش مشغول كند... و من خيره نگاه مي كردم به رد پاي پيامي كه در هر پرتو سپيد نهفته بود از جا برخاستم. لحظاتي به دنبالش دويدم و چشم به مسيرش دوختم و قاصدك دورتر و دورتر شد تا نگاه مرا به دور دست ها برده باشد... نگاهم آموخت كه آن قدر خوب محو تماشا شود تا ديگر چيزي از پيرامون خود نبيند... و من درس رهايي آموختم... .... آخر هر قاصدك نوري از آزادي بهمراه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:36 توسط بوی باران |
|
|
کاروان عمر چندی بود و حيرانش بدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:34 توسط بوی باران |
|
|
برگ برگ درخت زندگی می یزد تا حیاتش را تجدیدی باشد. یک پیام مانند همیشه برایم داشت که آن را به تو می سپارم: دست هایت را به من و چشمانت را ببند. آن وقت هر چه می خواهی برایم به زبان بیاور که اندیشه ی تاملی میان ما نیست. برای امروز... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:58 توسط بوی باران |
|
|
برگ برگ تخیل بی نام و نشانم را پاره کرده ام... بی مرور بالاخره نگاه های مشتاق دربدری هم آرام می گیرند؛ پنجره ی امید به پوچی مسیری که ابتدایش در گروی انتهای آنست، انتهای مسیری که خود از انتهای پوچی سرچشمه می گیرد، سرچشمه ای که حتی یک بار هم از آب روانش نچشیده ام که طعم دونش را نیافته باور دارم، بسته شده است. این ها را به تو می گویم که بهاری کوتاه در دل خزان های در راه باروری ام بودی و طعم اعتماد را برای لحظاتی هم شده آموختی و حیف که زود باید از موهبت ها دست شست، به تو می گویم تا آینه ای باشی تا درست ببینم و گرچه وداعی تلخ را اظهار کنم اما مرا رهسپار مسیری کنی که همانا یگانه طریق سربلندی من است و مسیری می طلبد بی هم سفر... چگونه باور کنم نگون بختی را که ظاهرش می فریبد و تفکرش می آلاید؟ فقط می گویند چرا" و حال من می گویم چرا. چرا درستی را بی اغراق نمی توان نگاشت؟ چرا دستهای هم را باور نداریم؟ چرا؟... این لحظه ها به دلهایی می نگرم هرچند مشتاق دوستی اما معنی لطافت را برایم تفسیر نکردند که هرکس در تیرگی خویش دست و پا می زند و اکنون که دست شسته ام از دنیایی که زیبایی اش را برای فرزند خویش آرزو می کرد دیگر نباید دید و دید... باید لبخند زد. و اما خویش... هنوز جدایی اش را باور ندارم. احساسی که مرا پر می کرد و ذره ذره باز می گرداند به خویش. چگونه بنگارم از او که مرا دیگر یارای درک او نیست. چقدر دورافتادگی حقیقتی پرمدعاست؟ می روم. آن قدر می روم تا بیابم حلقه گمشده ای را که مرا به قصه هر شبم پیوند می زد، این بار کوله باری می طلبد از اراده ی خواستن. طلبی که این روزها بانگ شب هایم شده و نگاه روزهایم... بر من خرده مگیر فرشته پر غرور شب های بیتابی ام که این سرانجام بال هایی عقیم پرواز است می رود تا خود بیاموزد رسم پریدن را، رسمی فارغ از خیال آسمان که پرواز را باید در جایی دگر جستجو کرد. به درود که با من باز خواهد گشت... در انتظارم باش |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:0 توسط بوی باران |
|
|
نمی توانی مرا در حصار خواسته هایت زندانی کنی... من پرواز را آموخته ام. شعله ی نگاهش این بار آب نکرد؛ یکباره فروریخت و دوباره ساخت. هیچ چیز نتوانست نگاه گریخته ی مرا باز گرداند. حتی پرستوهای بهاری که لطافت دستان دوستی به من هدیه کرده بود، یکباره رها شدم؛ پابه پای نگاهم دویدم تا تو را باور کنم... اشک، پایه های فشاری برخاسته از تفکر پابرجا را می لرزاند. چقدر محتاج سکوتی بودم تا مرا دوباره به روزهای متبرک به شمیم یاد تو پیوند زند. افسوس فراموشی پل میان نگاه ما را می شکند. .. ولی تو فراموش نمی کنی قدم هایی را که از کناره یادت عبور کنند. پ.ن. تاوان ایستادن و به عقب نگریستن است سکوت روزهای تفکر... این حصار انزوا نیست که مرا در خویش نگه داشته؛ مکافات فراموشی ارزش هاست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:7 توسط بوی باران |
|
|
صدای پایی می شنوم گرچه هیچ گاه در انتظار نیستم به جاده قدم نهاده ام افسوس کسی صدای پایم را نمی شنود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:11 توسط بوی باران |
|
|
همیشه تفاوت ها وجود دارند. اصلا باید تفاوت ها را دید ، اختلاف گذاشت؛ فرق قائل شد؛ یکسان ندید چرا که یکسان دیدن مثل خواب ماندن در مسیر حرکت است. از فاصله ها شکوه کرد و فریاد زد تا راه پیشرفت باز شود؛ و این آغاز تفاوت دارد، این بهار فاصله دارد با بهاران گذشته. چه شکوفه هایی که تا به امروز ندیده بودم. چه گلهایی که در نگاه من شکفتند چه معجزاتی که در تقدیر امروز شکل گرفتند؛ چه تجربیاتی که مشتاق و لبریز هوای این بهار بودند. سرمستم از هوایی که روح امروز را شکل داد،نفسی که یک عمر زیبایی را هدیه کرد. فرهنگ درست دیدن هدیه دیدگاهی است که از فشار تجربه درس می گیرد. آفرینش شاهکارهای تازه پدیده ای است که در بطن روحی آرام دست و پا می زند. این ها همه از امروزی بهاری است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 17:2 توسط بوی باران |
|
|
بنوش جرعه عشقی ز باده ی پائیز که سر زد از دل مستی بهار سحرانگیز بهار آمد و دستی کشید بر سر جان به پاس خاطره ای از شکوفه ها لبریز همیشه با خودم فکر می کردم چه چیزی در طبیعت وجود دارد که نه تنها انسان بلکه همه موجودات را برای همیشه به خودش وابسته نگاه می دارد. وقتی موفق می شویم، وقتی شکست می خوریم، وقتی از همه کس و همه جا ناامید می شویم، وقتی قله های زندگی را فتح می کنیم، کاسه نیاز ما لبریز از چه وجودی باقی می ماند؟ خود طبیعت، این مادر تمام ناشدنی بشر، این روح احساس، این تجلی باورهای عمیق خیال همان طور که با عجایبش ذهن آدمی را به پروازی بی کران در می آورد، پاسخ تمام سوالات را هم با درس هایش می دهد: وقتی پیروز می شویم، سکوی پرتابی می یابیم برای پیشرفت، راهی به سوی آینده، وقتی شکست می خوریم آغازی است دوباره برای قدم زدن به شوی کمالی که از همین سردی ها برمی خیزد؛ وقتی ناامید می شویم شروعی دوباره به سراغمان می آید برای یادگرفتن پایان شب سیه که سپیدی روز را یادآور می شود. وقتی به نهایت قله های سربلندی می رسیم این نقطه ی دگرگونی مجددی است برای آنچه یاد گرفتیم نمی دانیم. آری، مادر طبیعت درس دوباره ای داد از جنس نسیم بهاری اش. نیاز به آغاز هیچ گاه از دل های ما رخت بر نمی بندد. بهار خود آغازی دگر است؛ نقطه پرتابی برای حرکت به سوی آینده ای که از امروز شکل می گیرد. باز هم پیمانه دلم از نیاز به شروعی لبریز شده است که با پشتوانه ای به نام دیروز، معرکه ای بنام امروز و وسعتی بنام فردا حیاتی دگر را رقم می زند... بنام بهار |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 22:34 توسط بوی باران |
|
|
چه انتظار شیرینی است تقلای یافتن وجودی که پندار مرا از حقیقت به مقام باور من بگشاید و در خلوت خیال های آزرده ام دمی بیاساید. درود بر باوری که مرا این گونه مشتاق حقیقتش نگه داشته و زبانم را از فرط زیبایی بی نظیرش به روی کلام بسته است. دلی ناشکیب پرواز و یک دنیا نیاز به شکوفه ای که عطرش فضای بی نوای احساس های محقر سکوتی آمیخته به تفکر بی هنر را مشحون لطافت خویش کند. در سمفونی واژه هایش تظار گر دریایی متلاطم از نسیم کمالی آمیخته با پاکی ام که خیالش هم روحم را نوازش می کند. چه بستر مقاومی است ریسمان بلند اعتقادی که روح ما را پیوندی دوباره داده و مرا به دنیای هنر بازگردانده است. کجاست اندیشه ای تهی از معرفت به ایمان که نهال بی روح خود را در بهار احساس از خود بی خود شدن من خزانی ببیند. کجاست نگاه مشتاق خرد که افسون بائری صحیح را به نظاره بنشیند و در مقام ستایش عشقی آراسته به کمال دم برنیاورد. هر روز از مسیر گام هایش به امید تبرک سرامگشتانم می گذرم تا شناخت را با همه زیبائیهایش باور کنند. یاد بگیرند راه نجات را از باورهای حجاری شده در اندیشه و پاس بدارند سادگی آمیخته با پاکی نشاط را. زیبایی عرصه ای نیست جولانگه قدمهای خسته ی همراه با رنجی که از تنهایی خویش دل بسته ی جمال شده است. کمال خود وسعتی است بی کران از نیازی که مرا به حقیقت خویش پیوند دهد. درس عشق را آموخته ام که درک آوای پرطنینش دلی می طلبد شنوای شناخت نوایی فراتر از احساس بشری. نام تو را جستجو می کنم که از هیچ سرایی فرار از گستره ی تو جایز نیست. دل را به نسیم خاطرت سپرده ام که یاد تو را هر صبح در گوشم زمزمه کند و نفس از کالدی برگیرد که خود تشنه ی معراج است... دورها احساسی است آن قدر نزدیک که شمیم بال های مسافرش هرلحظه جانم را نوازش می دهد و گاهی آن قدر دور که بر بی نوایی خویش لعنت می فرستم. این چه دنیای قریبی است که در هر خیال روشن از انوار آفتاب حقیقت سایه اش را بر سر جهالتهای زود گذرم احساس می کنم. این عشق مال من است. طبیعتی که مرا به اینجا کشانده و مست از جلال بی کرانش آینده ای فارغ از نیستی پیش رویم نگاشته است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 17:43 توسط بوی باران |
|
|
سایه ای می گذرد آفتابی خبر از صحبت دل می گوید عشق برگی است هراسان ز حقایق در باد بی گمان رامش خود می جوید چه آسان تمام هستی خود را به توفان می فروشد سکوتی که آبستن فریاد است. چه یاران پرابهتی اند غم خواران لحظه های تلاطم. چرا کلام بهره ی خود را به دنیای پر سکوت آواهای بی ترنم عرضه نمی کند. .. نسیم این بار پیامی نو نمایان ساخته است؛ از جنس کلامی که فاصله ها را کمرنگ تر می کند. دست به سوی پیکره ای در آرزوی پرواز دراز می کنم که هرگاه بال های خود را بیابد مرا نیز خواهد دریافت و آن وقت برکت انتظار واژه ای نیست که تنها عرصه ی تنهایی ها را برای تو تنگ تر کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:52 توسط بوی باران |
|
|
... خداوند با نگاهی آمیخته با عزتش گفت: حقیقت هر روز بار ها از مسیر تو می گذرد. من گفتم: اشک گناه سوی چشمانم را کم کرده است. برفی بفرست تا ردپای حقیقت را ببینم.
و برایم بارید و بارید و بارید... برفی از جنس نور. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:48 توسط بوی باران |
|
|
گل احترام را با شایستگی سرشته اند. آنکه خودش را لایق احترام می داند مدتها پیش درس لیاقت را از همه آدم ها گرفته است. چندی است نگاه ها خیره به پنجره ای رو به آفتاب مانده اند. همه در انتظار این که دستی بیاید و درب را بگشاید. غافل از اینکه نور از پنجره بسته نیز به درون می تراود شاید هم زیبا تر که نور شکسته خود رنگین کمانی است... از دوستی شنیدم: هرچه قفس تنگ تر طعم آزادی شیرین تر. دست ها را رو به آسمانی گشوده ام که خود محفل گشایش است. دوست داشتن لیاقت می خواهد. عاشق ماندن موهبتی است که بینایی می بخشد و آن را سلب نمی کند. اما در دوستی ماندگار ماندن بهره ی خرد است. بهره ما از دوست داشتن احساسی بینا است. شیرینی خواستنی در آن نهفته است که نه تنها معنی بودن را تفسیر می کند بلکه آدمیت را بیان می کند. اما ارزشی بالاتر از آن وجود دارد: سوال: چه ارزشی بالاتر از دوست داشتن وجود دارد؟ یا چه وجودی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:44 توسط بوی باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| نویسندگان |
|
بوی باران بهاری نارنج |
|
RSS
|