تبليغاتX
روشنای خیال
لرزش یک برگ

    

   دست روی دلم بگذار تا باور کنی التهاب بارورشدن را، دستم را بگیر تا درک کنی شور دیدن را، چشم های معطر به نگاهی زیبا را ببین تا تجربه کنی سوز عاشقی را...

... این راه را تجربه نکرده ام تا دوباره به گذشته پیوند خورم که می توان نهاد را از نو سرشت. خدایا، به کدام قبله زیباییهایت نماز برم که مرا توان سپاس هم نیست؛ مرا از خود گرفته ای؛ از خاکی که باورهایم بدان پیوند خورده بود؛ مرا بازنگردان که بر جدایی کلام هم نتوان راند. پروردگارا، چشمان تشنه ام به امید باران روشنایی نزدت مانده اند، مرا در تاریکی جهل خویش رها مکن که به امید بینایی قدم در راه دوباره نهاده ام. معبودا، به کدامین طرف در گستره ی عبودیتت فریاد برآورم که همه بغض ها در درونم نهفته اند و نگاه دوباره تو را می طلبند..

تو مرا ببین که ندیدن من از گستاخی ام نیست؛ از خیسی چشمانم است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:13  توسط بوی باران | 

                                            

یه روز با صداي شادشون بيدار مي شي ‌‌؛ حضور بهارو با همه وجودت حس مي كني و مي بيني انتظارت به گل نشسته. پرستوها هميشه پر سروصدا ميان و چشماتو رو به آسمون مي كنن.

يه روز كه به خودت مياي مي بيني يه چيز توي لحظه هات كم داري.حس مي كني دلت خيلي واسه پرستو تنگ شده. پرستوها هميشه بي سروصدا مي رن.

وسط كاسه چشمات تصوير يه پرستو مي شينه و باز هم منتظري.منتظر يه پرستو كه رفته يه جاي خيلي گرم. خيلي .....

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:37  توسط بهاری نارنج | 
       

          از چه برایت بگویم که خود تشنه تر از همیشه در انتظار شنیدنم...

 دیگر مجالی برای احساس روح خویشتن هم باقی نمانده که اشکی غریب با همیشه امانم را بریده  و  جایی برای دیدن باقی نگذاشته است که من روزهاست محکوم به دیدنم و در حسرت یک نگاه می سوزم...

      برایت چه بگویم که به صدای قلبت گوش بسپار تا به حرمت سکوت من پی ببری...

                    " خدایا این چه دردی است که برای درمانش مرا به نزد خویش فراخوانده ای..."

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط بوی باران |