تبليغاتX
روشنای خیال
لرزش یک برگ

 

 

       ساعت ملاقات نزدیک بود؛ باز هم همه حرفها و اتفاقات خوب این چند روز رو توی ذهنم مرور کردم تا برایش تعریف کنم. این وقتها آدم از دست روزگار کلافه میشه چرا که نه میتونه برای کسی که بهترین دوستشه برای رعایت حالش درد دل کنه و نه خوبه که همه مشکلات رو توی خودش بریزه و حال من این طور بود. نمی دانم چرا ولی فکر می کردم کسی که به عیادت احتیاج داره منم نه اون. از وقتی بیماریش شدت گرفته بود و دکترا هم قطع امید کرده بودند همش حس می کردم که اون داره به من امید میده، حس می کردم جای خالیش تاثیر بیشتری از بودنش داره، چرا که وقتی بود هیچ استفاده ای ازش نکرده بودم و حالا فکر رفتنش هم آزار دهنده بود؛ شاید هم اینکه هر روز شاهد درد و رنج کسی بودم که یه عمر غمخوار همه بود منو زجر میداد. کسی که هیچ وقت از اصول اخلاقی که تو ذهنش بود تخطی نکرد. گاهی وقتا حتی جرئت نمی کردم بهش بگم دیدی حالا هی دم از حکمت خدا و عدالتش می زنی حالا عدالتش رو در مورد خودت و زندگی آدمی که به قولش برای رضای اون کار می کرد رو تحویل بگیر، چون مثل همیشه یه لبخندی بهم می زد که همه موهای بدنم سیخ میشدند. ولی با خودم که فکر می کردم می دیدم که حتما حق با خودمه اگه به قول اون مرگ حقه پس چرا به حقش نمی رسه؟ اون تاوان چه اشتباهی رو داره با درد خودش پس میده؟ چه چیزی رو باید تجربه کنه یا چی رو باید یاد بده تا بالاخره خلاص بشه. اصلا این چه عدالتیه که بهترین نمونه ی عدلی که می شناختم رو این جوری مشمول بی عدلی می کنه؟ با همه این تصورات به درب اتاقش رسیدم و رفتم تو، مثل همیشه آروم دراز کشیده بود و داشت با خودش فکر می کرد. وقتی می دیدمش بی اختیار استرسی رو تو خودم حس می کردم چون فکر می کردم برای همه خیالات و سوالات خودم همیشه جواب های درستی هست. بهش گفتم : مثل همیشه خوبی؟ گفت: بهتر از همیشه ولی این بار بذار من تعریف کنم تا بهت اثبات کنم که فقط تو از دنیا خبر نداری. پریشب دیدم هر کاری می کنم خوابم نمی بره. تقلا هم بی فایده بود  خوابیدن نداشتم. صدای شب خودش به تنهایی لذت یک خواب خوب رو بهمراه داشت. وقتی کنار پنجره رفتم دیدم که صدای خش خشی میاد خوب که نیگا کردم دیدم که یه چیزی داره کنار پنجره تکون می خوره. وقتی پنجره رو باز کردم دیدم که یه گنجشک بالش زخمی شده و کنار پنجره افتاده خودش رو هم به پنجره می زنه تا بتونه بیاد توی اتاق و از سرما در امون باشه. منم آوردمش داخل و گذاشتمش توی این جعبه. بیا ببینش؛ جعبه ای رو از زیر تخت درآورد و بهم نشون داد. یه گنجشک که سالم هم به نظر می رسید اونجا بود. گفت پرستارا اجازه دادن پیشم باشه فکر کنم که دیگه بتونه پرواز کنه..

    وقتی از اونجا خارج شدم بازم حس عجیبی داشتم. امروز هیچی نتونسته بودم تعریف کنم. آرامشش همیشه برام جای سوال بود. تحت این همه درد و فشار هیچ وقت از دست این جبر و بی عدالتی شکایت نمی کرد. وقتی رسیدم خونه اصلا حوصله نداشتم. به خودم گفتم این منم که باید بیشتر ببینم چون با اوضاعی که دارم حتما کار من اشتباه بوده که اون این قدر آرومه و من این طوریم. کم کم داشتم پی می بردم که درد آدم ها هم می تونه چیزهایی واسه یاد دادن داشته باشه...

      صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. مادرش بود، خیلی آروم گفت که دیشب تموم کرد. با خودم گفتم : بالاخره گنجشک پرواز کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:4  توسط بوی باران |