![]() |
![]() |
|
| لرزش یک برگ |
|
سال ها را زیستم و هنوز نمی دانم آیا لحظه ای عاشقانه پرستیدم؟ ذره ذره وجودت را در تک تک چشمان مردم این شهر جسجتو می کنم،خیال تو تصویری است که در هر گوشه پنهان شده. در یک لحظه ناب ، در قلبم خانه کن تا دیگر نه غمی باشد نه آرزویی. بیا که دلی تنها سال هاست در انتظار جشن تولد یکسالگی است. بیا که فقط یک لحظه من باشم و تو. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:10 توسط بهاری نارنج |
|
|
قاصدك چرخيد و چرخيد، آمد و آمد تا به پنجره اتاق رسيد... يك مسافر هيچ وقت پشت درب بسته نمي ماند چون باز هم جايي براي آرميدن دارد... ...گوشه كتابم نشست و آن قدر آرام گرفت تا سر از كتاب برداشتم... و باز هم چرخيد و چرخيد تا ذهن مرا به خودش مشغول كند... و من خيره نگاه مي كردم به رد پاي پيامي كه در هر پرتو سپيد نهفته بود از جا برخاستم. لحظاتي به دنبالش دويدم و چشم به مسيرش دوختم و قاصدك دورتر و دورتر شد تا نگاه مرا به دور دست ها برده باشد... نگاهم آموخت كه آن قدر خوب محو تماشا شود تا ديگر چيزي از پيرامون خود نبيند... و من درس رهايي آموختم... .... آخر هر قاصدك نوري از آزادي بهمراه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:36 توسط بوی باران |
|
|
کاروان عمر چندی بود و حيرانش بدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:34 توسط بوی باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| نویسندگان |
|
بوی باران بهاری نارنج |
|
RSS
|