![]() |
![]() |
|
| لرزش یک برگ |
|
نمی توانی مرا در حصار خواسته هایت زندانی کنی... من پرواز را آموخته ام. شعله ی نگاهش این بار آب نکرد؛ یکباره فروریخت و دوباره ساخت. هیچ چیز نتوانست نگاه گریخته ی مرا باز گرداند. حتی پرستوهای بهاری که لطافت دستان دوستی به من هدیه کرده بود، یکباره رها شدم؛ پابه پای نگاهم دویدم تا تو را باور کنم... اشک، پایه های فشاری برخاسته از تفکر پابرجا را می لرزاند. چقدر محتاج سکوتی بودم تا مرا دوباره به روزهای متبرک به شمیم یاد تو پیوند زند. افسوس فراموشی پل میان نگاه ما را می شکند. .. ولی تو فراموش نمی کنی قدم هایی را که از کناره یادت عبور کنند. پ.ن. تاوان ایستادن و به عقب نگریستن است سکوت روزهای تفکر... این حصار انزوا نیست که مرا در خویش نگه داشته؛ مکافات فراموشی ارزش هاست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:7 توسط بوی باران |
|
|
صدای پایی می شنوم گرچه هیچ گاه در انتظار نیستم به جاده قدم نهاده ام افسوس کسی صدای پایم را نمی شنود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:11 توسط بوی باران |
|
|
گويا سال هاست ثواب سلام را فراموش کرده ام. امروز حس کردم می توانم شادمانه به دنيا سلام کنم..... سلام در قلب من است. همه اينها يک تفسير دارد: عشق چيز ساده ايست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:20 توسط بهاری نارنج |
|
|
هنگامي که آوای جديدی در طبيعت کشف می کنم گويي دريچه ای به قلبم گشوده می شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:20 توسط بهاری نارنج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| نویسندگان |
|
بوی باران بهاری نارنج |
|
RSS
|